X
تبلیغات
رایتل
ایمان نیوز

قالب وبلاگ

هاست لینوکس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

سیاست بین الملل - فرقه شناسی - مهدویت

سه‌شنبه 10 اسفند 1389
ن : سرباز سایبری نظرات (0)

صدای اذان بلال زمان آمد

امام آمد
آن روزها که زلال جاری «فرهنگ اسلامی»مان را با «فرهنگ فرنگی» سدّ می‏کردند تا از آن‏چه بر سرمان می‏آید، غافل باشیم؛ و آن روزها که «دین» را در مسلخ «تمدّن» قربانی می‏کردند تا بازار غارتشان هر چه بیش‏تر رونق بگیرد، سال‏هایی بود که همه پنجره‏های امید به دیوارهای سنگی باز می‏شد؛ و تمام کوچه پس کوچه‏های رسیدن، به بن‏بست منتهی می‏شد.
سال‏هایی که سنگینی سایه «خان‏ها» و «ارباب‏ها»، قلب زمین را می‏فشرد؛ روزگاری که شب، چتر تاریک و «از خود بیگانگی» را بر چشم‏های آسمان شهر کشیده بود و خورشید، خانه نشین تنهایی خود شده بود؛ ماه،  به علامت عزا، هر شب خون می‏گریست و.......

«دکّه‏های گمراهی» از وجب، وجب خیابان‏ها، تاراج شده بود و بیگانگان، فرزندان پاک وطن را به قیمت گوهر معصومیت‏شان، می‏خریدند.
شب، معنای کامل زیستن شده بود؛ و خورشید را جرأت دمیدن از پشت کوه‏های صعب العبورِ «خودباختگی» نبود؛ و سزای دمیدنِ گاه گاهِ ستارگان، یا افول در گورستان بود، یا غروب در پای دارها. 


روشنایی را از کور سوی مشعل «مجسمه آزادی» می‏جستند و خورشید را از نور شمع. 


خوشه‏های طلایی گندم امید، به آتش نیرنگ خائنان می‏سوخت و خاکستر آن بر چهره‏های شکسته و رنجور مردم می‏نشست.
آن روزها، حاصل تلاش مستضعفین، یا به چنگ شاهان می‏رفت، یا زیر دندان غارتگران.
کفر را لباس «تجدّد» پوشانیده بودند تا مردم را از دینشان جدا کنند؛ و قرآن در گنجه‏های غربت خانه‏ها خاک می‏خورد.
صدای أذان بلال زمان، از مأذنه‏های خاموش شهر برخاست و نوای بیداری را در گوش همه خفتگان نواخت. او آمد و با دست‏های گرمش، راه دریا را نشان داد و سد راه جاری شدن را برداشت. آری، او آمد و پیراهن زرّین آزادی را، بر قامت افراشته تک تک لاله‏ها پوشاند. او آمد و عاشورایی دیگر برپا کرد و حسین زمان خود شد. او آمد و خون بهای سنگین لاله‏های پر پر را، از شیطان‏ها گرفت و نهال خونین انقلاب را در دل فرزندان وطن کاشت. و این چنین بود که گل انقلاب از دست‏های مهربان مام وطن شکوفه داد و عطر افشانی کرد.
... و سال‏ها چنین بود تا این‏که:
... ابرهای رحمت، باریدن آغاز کرد و خورشید، ـ بعد از آن همه سکوت ـ دست‏های مهربان و گرم خود را بر سر شقایق‏ها و اطلسی‏ها کشید. 


مردی از سلاله محمد مصطفی  

تبر ابراهیم بر شانه‏های مردانه‏اش، 

 خشم موسی در سرش، 

 مهر عیسی در قلبش، 

 تقوای علی علیه‏السلام در سینه‏اش، 

 مظلومیت و صلابت حسین علیه‏السلام در تقدیرش،  

و کتاب خدا در دستش، آمد.   

مردی با پاهایی به استواری کوه‏ها و قلبی مالامال از عشق به دمیدن و شکفتن.